تبليغاتX
این روزها که می گذرد

این روزها که می گذرد

فرهنگی،ادبی،تاریخی

نمایی از شهر رشت

نمایی از شهر رشت

از سری نامه های من به سحر

دیروز که مثل همیشه دیر به کلاس رسیدم متوجه شدم که نسبت به سال های پیش ابدا تغییر نکرده ام! هنوز هم مثل آن سال هایی که هم اتاق بودیم زمان زیادی را صرف پیدا کردن وسائل گم شده ام می کنم ! درست  مثل همان روزها نمی توانم مانند همکلاس هایم مدام دلواپس درس و دانشگاه باشم.هنوز از قیل و قال مدرسه دلم می گیرد.هنوز همان هشت کتاب سهراب کناربالشم است و صبح تا شب نوای آرامبخش شاملو را می شنوم که حافظ و خیام و ...می خواند .هنوز شعرهای بانو فروغ را زمزمه می کنم و بلند بلند سروده های حماسی "م امید" را می خوانم.هنوز تصاویر تخت جمشید وپاسارگاد و قاب نوشته ی: "منم آرش به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده! " بر  دیوار اتاقم است وغرور ملی ام را به اوج می برد.هنوز ساعتی از روز را بی هدف و تنها پیاده می پیمایم و با عشق به آسمان به زمین به کلاغ ها به جلبک های روییده بر سینه ی دیوارها... نگاه می کنم و مثل کودکان از شادی کشف هر زیبایی بال می گیرم.گویی که بی هیچ پری پرواز می کنم...اماباز هم درست مثل همان روزها دلم آرام نمی گیرد.نمی دانم چرا به هیچ چیز راضی نمی شوم...بزرگترین دلخوشی ام پنجره ای است که به شهر شیروانی ها  باز می شود.گاهی دلم می خواهد از همین پنجره پرواز کنم...تو بگو...تو که نزدیکترینی بگو...کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟  و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن ...

سه شنبه 28 مهر1388 |

نمایی از آبشارهای شهر باستانی شوشتر

آبشارهاي شوشتر 

می دانم می دانی که هیچکس مانند تو ذهن مرا نمی خواند و خراش روحم را تسلی نمی دهد.می خواهم  اینجا باشی.کنار من...اینجا زیباست.به واقع زیباست .ابرها دست بر شانه ی کو ه ها دارند.زمین گستره ای از انبوه گیاهان است.مردم مهربانند.زیبایی ها فراوانند...اما...می خواهم باشی تا بعد از رو به رو شدن با آن همه رویدادهای سرد درین شهر دور و غریب ـمثل آن روزها ـدستهایم را در دستان گرمت بگیری و بگویی مرا می فهمی...فقط بگویی مرا می فهمی...گاهی چیزی مثل پنجه ی دهشتناک جانوری وحشی قلبم را می فشرد.و هربار مثل پرنده ی وحشت زده ای ـبی قرار و ملتهب ـبه هر دری می زنم که بگریزم.کیف دستی ام را بر می دارم و بی هیچ مقصدی خیابانهای خیس و بارانی را قدم می زنم.دلم پرکشیده است برای آفتاب داغ خودمان...می خواهم برگردم...روح من تاب نمی آورد...

دیروز بی هیچ مقدمه ای راهی تهران شدم.پیش همان هم اتاقی قدیمی.همان رفیق قدیمی.بی تو مثلث رفاقت نابمان ناقص است.و این یعنی لحظه ای از یاد تو غافل نمی شویم. حس بهتری دارم.اما  باز هم دلم برای شهر باستانی ام تنگ شده است.برای کارون خروشانم .برای خانواده ی کوچکم...باید برای یک روز هم که شده برگردم.به قول نیمای یوش پرنده ی وحشی هرگز با قفس خو نمی گیرد...

چهارشنبه 8 مهر1388 |

درود

این روزها که می گذرد...هیچ مثل روزگاران پیشینم نیست.من پاسخ  تلاش هایم را گرفته ام...پاسخ روزهای کار و شب های درس...من رسیده ام به پایان...پایان ِ روزهای زجرآور بیمارستان و شب های پراز کابوسش...من رسیده ام به آغاز...آغاز روزهایی که برای رسیدن به آنها تلاش ها کردم،خون دلها خورده ام،اشک ها ریخته ام...اما مادر همیشه میگوید اگر خدا نخواهد برگی از درخت نمیافتد.و من باور دارم که خدا خواسته...و پدر میگوید:غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟! و من می دانم که نه شادی ها پایدارند و نه غم ها...

ازینکه نتوانستم پاسخ لطف دوستان مهربان را در این چندروز بدهم شرمسارم.امیدوارم عذر مرا بپذیرید.این روزها ، از جنوب سرزمینم به شمال مهاجرت می کنم.درود به وطنم درود به هم وطنانم.شادمان باشید

دوشنبه 23 شهریور1388 |

سخنان زندگی ساز مولا علی علیه السلام

 

سخنان زندگی ساز مولا علی علیه السلام

 

روانشدن حاجت ،آسانتر، تا آن را از نااهل خواستن

خواب چه تصمیم ها روزانه را که نقش برآب کرد

هرگاه خدا بنده ای را خوار گرداند، اورا از _آموختن_ علم بر کنار دارد

ای پسر آدم،اندوه روز نیامده ات را بر روز آمده ات میفزا، که اگر فردا از عمر تو ماند،خداروزی تو را در آن رساند

رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستی اوست

مردم دشمن آنند که نمی دانند

به زشتی یاد کردن مردمان پشت سرآنان، سلاحی است برای مرد ناتوان

ازکفاره ی گناهان بزرگ فریاد خواه را به فریاد رسیدن است، و غمگین را آسایش بخشیدن

برترین پارسایی، نهفتن پارسایی است

هیچ بی نیازی چون خرد نیست ،و هیچ درویشی چون نادانی و هیچ میراثی چون فرهیخته بودن و هیچ پشتیبانی چون مشورت نمودن

نادان را نبینی جز که کاری را از اندازه فراتر کشاند و یا بدانجا که باید نرساند

 

چهارشنبه 18 شهریور1388 |

پیراهن آبی

                    

این داستان واقعیت دارد

تو پیراهن آبی بلندی پوشیده بودی و و موهایت ،فراموش نمی کنم،فراموش نمی کنم، پریشان بود،مجعدبود و سیاه.... برآمدگی شکمت تنها مجوز حضورت بود.همه حدس می زدند که...مسئول بخش با شرمساری از مامای با تجربه ای خواسته بود که بیاید اما تو...اما تو...بی پروا چشمانت را بسته بودی و به رفت و آمد بی پایان بیماران و همراهانشان توجهی نمی کردی .می دانستم ،می دانستم هیچ کس نمی تواند باور کند که تو.... که تو...حتی دخترت که همه ی خطوط صورتت را می شناخت و  صدای شیونش موسیقی وحشت شب های من است.حتی من.. .حتی من که شنیدم شش فرزند داری...شش فرزند...شش فرزند داری و دیو شدم...دیو...:متوفی زنی 4۵ساله است که در اثر خودکشی با دار...خودکشی با دار...خودکشی...، درساعت ...ازروستای... . حتی من که وقتی فهمیدم باردار نیستی ، پیشاپیش نوشتم: جسد به سردخانه منتقل شد...جسد...حتی تو، تو هم می دانسنی که  هیج کس...که هیچ کس نمی تواند ...هیچکس نمی تواند باور کند که مادری ...که مادری ...که مادری با شش فرزند خودش را...

یکشنبه 15 شهریور1388 |

برنامه ی کاری ادارات در ایران:

 

 

شعروطن یک شعار است تا روزی که تنها سخن ها می رانیم و برای آبادی وطنمان گامی بر نمی داریم

برنامه ی کاری ادارات در ایران:

8  تا 9 : صبحانه

 _ عزیز من، این حق کارمنده که یک ساعت صبحانه بخوره.باید جون داشته باشه تا ظهرکار کنه یا نه؟؟

9 تا 10 : نقد و تحلیل سریال ها و خبرها و همچنین بازگو کردن رویا ها و ناخوشی های جسمی یا روحی شب پیش

 _جالب اینه که همه ی همکاران عزیز، تحلیل گر سیاسی ، معبر،پزشک و روانشناس ...اون هم به صورت حرفه ای هستن.و در هر زمینه ای تجربه ها و دیدگاه های فراوان  ودر نتیجه راه حل ها ی بسیار برای ارائه دادن ،دارن.

10تا 11 : به ارباب رجوع های تازه وارد، توضیح داده می شود که فردا باید مراجعه کنند.وبه مراجعه کنندگان پیشکسوت تفهیم می شود که بسیار تلاش ها صورت گرفته اما به دلایل متعددی از جمله غیبت (غیرموجه) همکاران دیگر ،عدم حضور رییس و...باید  فردا تشریف بیاورند... و این فرداها همچنان ادامه خواهند داشت.... دراین مرحله معمولا مشاجراتی بین ارباب رجوع و کارمند محترم صورت می گیرد که غالبا با پیروزی کارمند ختم به خیر!! می شود  

_ خدارو شکر فقط گاهی این مرحله( 10الی 11)وجود داره.یا اگه پیش اومد می تونی با به کار بردن یک سری مهارت ها، زودتر از شر ارباب رجوع راحت بشی.بستگی به زبل بودن خودت داره!

11تا 12:  پژوهش و تبادل اطلاعات  درارتباط با همکاران و وابستگان آن ها  

 _شنیدی مادر فلان همکارمون قبلا ...؟ می دونستی خواهرش اینجور آدمیه؟ و....

12تا 13: مستولی شدن احساس گرسنگی و دست به  جیب شدن همکاران

_آدم گرسنه باشه که نمی تونه کار بکنه.غیر ازینه؟

13تا 14: در چنین ساعتی کارمندعزیز بسیار خسته است و هرکاری به فردا موکول می شود .حتی سفارش رییس!

اینا همه حرفه.اگه یه بامرام پیدا بشه کارت مارو بزنه ، به امید خدا ساعت 13:15 دقیقه رفع زحمت می کنیم!!

 نتایج یک روز کاری: هیچ پیشرفتی در امور جامعه صورت نگرفته است.گره از کار مراجعه کننده ای باز نشده است و ... 

 

چهارشنبه 11 شهریور1388 |

معرفی چند کتاب

 

نگاشته های دکتر غلامحسین زرین کوب، برخلاف بسیاری از کتاب های تاریخی ، رونوشتی از کتاب های کهن نیستند .پژوهش و اندیشه ، آثار او را دچار تفاوت های بسیار کرده است . چنداثر از دکتر عبدالحسین زرین کوب:

1_ازکوچه ی رندان : درباره ی زندگی و اندیشه ی حافظ

2_پیر گنجه در جستجوی ناکجاآباد :درباره زندگی ،آثار و اندیشه ی نظامی

3_دوقرن سکوت:سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در قرن اول اسلام از حمله ی عرب تا ظهور دولت طاهریان است.این کتاب به حکمرانی موقت زبان و حکم عرب(دویست سال)  بر ایران و زبانهای ایرانی  اشاره دارد .دو قرن سکوت ،دچارحذفیات بسیار گشته  اما هنوز دیدگاه های تاریخی تازه ای را مطرح می کند.

4_پله  پله تا ملاقات خدا: درباره ی سیر وسلوک و زندگی مولانا است.این کتاب تا حدود زیادی به ارتقای اطلاعات تاریخی نیز کمک می کند.و

5_یادداشت ها و اندیشه: شامل تعدادی از مقالات ،نقدها و اشارات دکتر زرین کوب است. این کتاب را به دوستانی که به پژوهش و نقد ادبی می کنند و دوستانی که تمایل دارند بیشتر با اندیشه های دکتر زرین کوب آشنا بشوند پیشنهاد می کنم.

 

چشمهایش؛ بزرگ علوی؛ رمان:  راوی این داستان نسبتا بلند ،مدیر مدرسه ایست که  نسبت به راز یک تابلو نقاشی و نقاش آن کنجکاو شده است.... مطالعه ی این کتاب بی شک تاثیرروحی زیادی بر هنرمندانِ نقاش نوپا ، دارد.

 

1984؛ جورج اورول؛رمان    جورج اورول نویسنده ی کم نظیریست .او درین کتاب (1984)اوضاع سیاسی خفقان آور جامعه ای را توصیف می کند.پس از دوسال، به معنای واقعی کلمه،جرئت نکرده ام برای دومین بار این کتاب را مطالعه کنم.اما تاثیر آن هرگز از ذهنم پاک نشده است.اوج این کتاب در انتهای آن است.

 

دوشنبه 9 شهریور1388 |

شوفاژ

 

این داستانک خاطره ای از جوانی منه. ساعتی از سال هایی که رفت...

شوفاژ

 

فکر می کنین هنوز سردشه؟ فاطمه سرش رو  تکون میده:نمی دونم، این بنده خدا زبون نداره مثلا بگه نوک انگشتام یخ زده.سعی کن همه ی تنش رو بپوشونی.طیب  با چشمای خوابالود سرش رو از لبه تخت بالا آویزون می کنه :بچه ها پتوسفری من هم هست.شاید لازمش بشه.شاید هم مجبور بشیم هردونفری با یه پتو بخوابیم و باقی پتوها رو بدیم به این.ما که کافر نیستیم...

_چی می خوای؟خبر مرگم فردا امتحان دارم.برو

کارت ندارم به جون خودم.فقط فرهنگ لغتت رو می خوام

_واسه خودت. برو

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باششششششششششد.....

نفسم بالا نمیاد.همه ی بچه ها جیغ میکشن.کتابم رو پرت می کنم و شروع می کنم به دویدن.نرگس بی چشم و رو  برگ کاغذ دردو دلم رو دزدیده.همه ی راهرو رو دنبالش می دوم.فاطمه همدستشه.پوستم پر از خراش ناخن می شه.اما دستم بهش میرسه.به کاغذ هم...

صداشون رو از پشت در می شنوم. در رو باز می کنم وپارچ آب سرد رو تو صورتشون خالی می کنم. در رو قفل می کنم.همه ی لباسهای فاطمه رو پرت می کنم تو اتاق.سرم رو از لای در می برم بیرون:

_فاطمه بیا لباسات رو بردار.الان آقایون میان برای تعمیر کولر...

به من مربوط نیست.آبروی کسایی میره که تو اتاقن!

کتاب های هر دو رو برمی دارم و پرت می کنم تو راهرو. خیرسرشون اونا هم امتحان دارن

وکسی  قلبم رو میشکافه:بهت برمی خوره بگن عاشقی؟

دیگه حوصله هیچی رو ندارم.پتوم رو از زیر سه پتویی که بچه ها دور شوفاژ پیچیدن ،بیرون می کشم.طیب نیم خیز میشه: کاااااااافر!

                                                                                    داریونا

شنبه 7 شهریور1388 |

زنی روی حاشیه ی سیمانی

                    

                      این داستان بر اساس واقعیت است! 

                       زنی روی حاشیه ی سیمانی      

زنی روی حاشیه ی سیمانی نشسته است و بی هوا به نوزادی که دربازوانش گرفته به رهگذران چشم دوخته است.صورت نوزاد ملتهب است.سرخ سرخ .صورت مادر سرخ تر.قدم هایم کند می شود.زمان هم کند می شود.می خندم.بلند بلند می خندم.مادر نگاهم می کند.گریه ام می گیرد.همکارم بازویم را می گیرد ....همه چیزتار میشود.نوزاد گریه می کند .مادربا لهجه ای روستایی لالایی می خواند

اینا هم شورش رو درآوردن.هرسال یه بچه.یکی نیست بگه شماها که نمی تونین نونشون رو بدین چرا این بچه ها رو بدبخت می کنین.گاهی  فکر می کنم از این همه نوزادی که هرروز اینجا متولد میشه چندتاش عاقبت به خیر میشه.خدایی تا حالا درموردش فکر کردی؟راستی سر راهت این برگه ها رو بده امور اداری.این ماه آمار سزارین پایین تره .دل رییس بزرگ شاد! ...چته؟اگه نمی تونی حرفی نیست.شاید فشارت افتاده.باور کن دما 60درجه ای هست.اینا دروغ می گن 50تا که ادارات رو تعطیل نکنن.البته 50هست اما تو سایه... چشمانم سیاهی می رود.نرده را به زحمت می گیرم.همکارم اصرار می کند...بزور لبخند میزنم:چیزی نیست.می توانم.

 مرد جعبه ی شیرینی را به سمت من می گیرد.با خوشحالی می گوید بفرما خانم دکتر.دختره.ایشالا مثل خودت دکتر میشه.بی اختیار می گویم:دکتر نیستم...زنی با نوزادی درآغوش از بخش خارج میشود.مرد به سمت او می دود .صدای هلهله و شادی همراهان، نگهبان را شاکی می کند.مرد دسته گل زیبایی را به زن میدهد .زن وارد اتومبیل گرانقیمتی می شود.دوربین ها بی امان لحظه ها را ثبت می کنند...

زنی روی حاشیه ی سیمانی پیاده روی بیمارستان با نوزادی در اغوش، تنها نشسته است.خورشید جنوب بی مروت است.کاش ماشین روستا زودتربرسد...

                                                                                     داریونا

 

 

جمعه 6 شهریور1388 |

چندشعر از دکتر زهری

 برای دوستی که آثار بیشتری از دکتر محمد زهری پیشنهاد کرده بودند:

 

پیرمارا هرروز، این مناجات سحرگاهان بود:

ای سبب ساز!

             سببی ساز،هم این روز

                             روزِ بادافره بدکاران باشد.

 

 

من نوشتم ازراست                                 تو نوشتی ازچپ

                      وسط سطر رسیدیم به هم!

 

   

  یک روز،روز گفت:

          امروز دیگر روز بر آمدن زواحه ی مشرق نیست

                                    امروز دیگر

                                               باید زگرده ی مغرب تاخت!

 

 

          

             شبی ازشب ها

                   عطشی داشتم از آتش شوق

                               آب نوشیدم          نوشیدم

                    ازکوزه ی صبر

            تا پیامی از روز آمد.

 

             

                

            شبی ازشب ها

                                  یاد من

        پاورچین پاورچین ازدرخانه برون رفت

                   و ندانستم کی بازآمد...و کجا بود

                                                 آنقدربوبردم

                      که تنش بوی دلاویز تورا با خود داشت.

 

         

           سراغ اورا

                   ز رود عابر

                           گرفتم و گفت:

               "ز رد پایی، به سینه ی من

                                          اثرنماند"

                    چه شادکامی توراست، ای رود!

 

       

         باید که مرد ،

                      مرد باشد

                                  آتشفشان درد

                                              ولی سرد

               اینک پرم زگریه

                                 نمی بارم

 

 

 

سه شنبه 3 شهریور1388 |

معرفی چندپایگاه

      

 www.apcl.org.ir  انجمن حمایت از کودکان کار

 http://www.irsprc.org/ انجمن حمایت از کودکان          

http://ehda.ir/home.aspx   پایگاه اهدا عضو.درین پایگاه امکان ثبت نام برای دریافت کارت اهدا عضو وجود دارد

http://fa.wikipedia.org  دانشنامه ویکی پدیا

http://www.iptra.ir/  کانون ایرانی پژو هشگران فلسفه و حکمت

http://daneshnameh.roshd.ir دانش نامه ی رشد

http://www.pezeshk.us/     سایت پزشکان بدون مرز_پایگاه اطلاع رسانی پزشکان ایران و جهان

http://www.iranika.ir/ دانشنامه ایرانیکا _پایگاه اطلاعات و دانستنی های علمی

http://www.saadabadpalace.org/  مجموعه فرهنگی تاریخی سعد آباد_به همراه تور مجازی سعد آباد_

www.anjomankhoshnevisan.ir   انجمن خوشنویسان ایران

http://www.rcs.ir/Persian/ جمعیت هلال احمرایران

http://www.salamat.ir/   پایگاه سلامت

یکشنبه 1 شهریور1388 |

با من گفته ای

 

آنچه فراگرفته ایم همچون مشتی از خاک است،آنچه هنوزباید فرابگیریم مثل تمامی دنیاست  "آویار"

هیچ چیز جز اتم و فضای خالی وجود ندارد باقی همه عقیده است. "دمکریتوس آواَبدرا"

دانستن اینکه چه چیزی برای ما غیرقابل فهم است به طورحتم موجود است و به شکل عالی ترین حد خرد و بینش و جذاب ترین زیبایی تجلی می نماید. "اینشتین"

وقتی ذهن و بصیرت آدمی با افکار و ایده های جدید نیرومند و ورزیده شد جهل و نادانی هرگز به چنین ذهن مراجعت نخواهد نمود. "الیور وندل هولمز"

جهان هستی از آنگونه که در پیشین مشاهده شده است فضایی بس پهناور و سرسام آور است.این حقیقتی است که بشر به منظور داشتن یک زندگی آرام ،می کوشد تا آن را نادیده بگیرد. "داگلاس اَدمز"

 

 

شنبه 31 مرداد1388 |

معرفی کتاب

 

کوروش کبیر(ذوالقرنین)؛ابوالکلام آزاد؛ ترجمه ی محمد ابراهیم باستانی پاریزی

در این کتاب مرحوم ابوالکلام آزاد درتفسیری از قران بزرگ ذوالقرنین را کوروش پادشاه ایرانی می داند.ومستندات و دلایل گوناگونی درارتباط با آن نگاشته است.مرحوم طباطبایی انطباق تفسیرات ابوالکلام آزاد را با آیات قرانی نزدیک تر و قابل قبول تراز سایر تفاسیر دانسته اند.

 

کیمیاگر؛پائلوکوئلیو : (رمان)

داستان نه چندان بلندی است درارتباط با زندگی چوپانی که به آرزوهایش پرداخته است.اگر از ارزیابی کلی کارهای نویسنده بگزریم این کتاب بی شک تاثیر گزار است.

 

برای هرستاره ؛مجموعه اشعار دکتر محمدزهری(1373_1305)

زنده نام زهری شاعر تواناییست.اما  آنچنان که شایسته شأن شاعر بزرگی همانند اوست به مردمش شناسانده نشده است. از شبنامه ی ایشان:

شبی ازشب ها تومرا گفتی: "شب باش"

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

شبِ شب گشتم

به امیدی که تو فانوسِ نظرگاهِ شب من باشی

 

چهارشنبه 28 مرداد1388 |

آفرینش جهان


ادامه مطلب

سه شنبه 27 مرداد1388 |

زبان های ایرانی

 زیگورات(معبد)چغازنبیل در شوش

                         زبان های ایرانی

گروه زبانهای ایرانی از بخش های مهم زبانهای هندوایرانی (آریایی )است که بر حسب مراحل تحول به سه دسته تقسیم می شود:

 

الف)زبان های ایرانی کهن:  1.مادی  2.پارسی باستان  3.اوستایی

ب)زبان های ایرانی میانه: 1.پارتی(پهلوی اشکانی)  2.پارسی میانه  3.سُغدی  4.ختنی    5.خوارزمی 

ج)زبان های ایرانی کنونی: 1.فارسی نو(دری)   2.اَسی(استی)  3.پشتو(پختو)  4.بلوچی  5.کردی

 

مادی:زبان شاهان سلسله ماد در غرب و مرکز ایران

پارسی باستان:زبانی که فُرس قدیم و فرس هخامنشی هم خوانده شده است.زبان مردم پارس و زبان مردم ایران در دوره هخامنشی بوده است و با سانسکریت و اوستایی خویشاوندی نزدیک دارد.

اوستایی: زبان مردم قسمتی از شرق و شمال شرقی ایران که کتب مقدس دینی (اوستا) در ادوار مختلف به آن تالیف شده است.

پارتی:زبان قوم پارت از اقوام شمال شرقی ایران در عهد اشکانیان.

پارسی میانه:از این زبان که _میانه راه پارسی باستان و پارسی کنونی ،و زبان رسمی ایران در دوره ساسانی  است_آثارگوناگونی به جا مانده است:کتیبه های دوره ساسانی و کتاب های پهلوی.

سُغدی:این زبان در کشور سُغد_که سمرقند و بخارا از مراکز آن بودند_رایج بوده است.زمانی سغدی زبان بین المللی آسیای مرکزی به شمار می رفت  و تا چین نفوذ داشت.ظاهرا این زبان تا قرن ششم هجری نیز باقی بوده است.

ختنی:از زبانهای پارسی میانه که  منابع بسیار از آن در دست داریم.و در سرزمین قدیم ختن_در جنوب شرقی کاشغر_بدان تکلم می شد.

خوارزمی:زبان خوارزم قدیم و واحه های مسیر سفلای رود جیحون که تا حدود قرن هشتم هجری رواج داشته است.

فارسی نو:مهمترین زبان ایرانی و دنباله ی فارسی میانه پهلوی و پارسی باستان که از زبان قوم پارس سرچشمه می گیرد ،و نماینده ی مهم دسته ی زبانهای جنوب غربی است .از قرن سوم این زبان را که در عهد اسلامی به صورت رسمی درامد به اسامی پارسی دری،پارسی،فارسی خوانده اند.

اَسی: زبانی رایج در قسمتی از نواح قفقاز مرکزی با دو لهجه ی مهم ایرون و دیگورون.

پشتو:زبان محلی شرق افغانستان و قسمتی از ساکنان مرزهای شمال غربی پاکستان.

بلوچی:در قسمتی از بلوچستان و همچنین بعضی از نواحی ترکمنستان رایج است.

کردی:نام کلی زبانها و لهجه هایی که در نواحی کرد نشین ترکیه  و ایران و عراق رایج اند.

 

سه شنبه 27 مرداد1388 |
داریونا

مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار
داریونا :منسوب به نهر داریون در استان خوزستان.شهرستان شوشتر. نام این نهر از واژه ی داریوش گرفته شده است.
daryoona_sh@yahoo.com

موضوعات

داستان

شعر

عکس

مطالب اخير

نمایی از شهر رشت

نمایی از آبشارهای شهر باستانی شوشتر

درود

سخنان زندگی ساز مولا علی علیه السلام

پیراهن آبی

برنامه ی کاری ادارات در ایران:

معرفی چند کتاب

شوفاژ

زنی روی حاشیه ی سیمانی

چندشعر از دکتر زهری

Design By ParsTheme